مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

51

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حسن ، حكايت ، از مادر بشنيد . فريادى بلند برآورده ، بى خود بيفتاد و تا هنگام شام ، بى خود بود . پس از آنكه به خود آمد ، طپانچه بر سر و روى خود زد و بر زمين افتاده ، مانند مار بر خود مىپيچيد . مادرش در بالين او نشسته ، همىگريست تا اينكه حسن به خود آمد و سخت بگريست و اين ابيات برخواند : ميزنم هرنفس از دست فراقت فرياد * آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد چكنم گر نكنم ناله و فرياد و فغان * كز فراق تو چنانم كه بدانديش مباد روز و شب غصه و خون ميخورم و چون نخورم * چون ز ديدار تو دورم بچه باشم دلشاد چون ابيات بانجام رسانيد ، برخاسته ، در خانه همىگشت و گريان‌گريان ، نوحه همىكرد . و تا پنج روز ، او را كار همين بود . طعام و شربت نمىخورد و نميخفت . مادرش او را سوگند داد كه گريستن ترك كند . او سخن مادر نمىپذيرفت و پيوسته مىگريست و ميناليد و اين ابيات همىخواند : تا بود بار غمت بر دل بيهوش مرا * سوز عشقت ننشاند جگر از جوش مرا شربتى تلخ‌تر از زهر فراقت بايد * تا كند لذت وصل تو فراموش مرا بىدهان تو گرم صد قدح نوش دهند * به دهان تو كه زهر آيد از آن نوش مرا شبى از شبها او را خواب درربود و در خواب ، زن خود را محزون و